بیست و دوم فوریه

همیشه که مشهد میرفتم یکجورهایی سیراب برمیگشتم حداقل برای چندماه...اما اینبار حس میکنم اصلا سیر نشده ام، اصلا نبوده ام، اصلا یک دل سیر ...آخ امان از این دل که سیر نمیشود...حس اینبار مشهد را فقط در کربلا داشتم...صبح، ظهر،‌عصر،‌شب دائم در حرم ارباب، در حرم قمر منیر بنی هاشم،‌اما سیر نمیشدم،و حس میکردم این چه درد ناتمامی ست که من دارم‌آخر،  که هستم در حرم و سیر نمیشوم؟ فکر هایم را بلند بلند گفتم...یک نفر از جمع گفت: کربلا همین است...حالا رضایشان هم همین شده...قطاره تهران - مشهد مگر نگفتی: قالی سلیمان به گمانم میگفت/ من عبد تو ام قطار تهران- مشهد...من هم نوکرتم فقط لطفا مرا دوباره زود مسافر کوپه ات کن،اینبار بدجور ناجوری دلم باهام نیامده و حالم خراب خراب خراب است ....