بیست و دوم فوریه

دوباره بیرق ها را در آوردند، دوباره عصرها که می آیم هی داربست میبینم، هی جوان هایی که پرچم میزنند، هیئت ها و ایستگاه های صلواتی را علم میکنند، و باز شهر میرود که سیاه شود برای اربابی که نمیدانم مهرش چگونه اینقدر در دل ها نفوذ کرده است...سالها سالها محرم ها را دیدم، هرکدامش رنگ خودش را داشت، اما سالی که تو کربلا را هم دیده باشی فرق دارد، انگار محرم برایت رنگ دیگری میگیرد، با هر پرچم با هر علم با هر دسته با هر هیئت با هر زنجیر با هر نوحه با هر طفل سقا تو هی میروی به لحظه و‌ساعاتی که پاهایت کنار شش گوشه بود، جایی که چشمانت چسبیده بود به ضریحی که پشتش نور قرمز بودو میگفتند اینجا قتلگاه ست...جایی که روزی حسین بن علی افتاد...و لعنت الله علیه برید...گفته بودم که در کربلا برای من تل زینبیه از همه جا غم انگیز تر بود؟... او می دوید و من می دویدم، او سوی مقتل من سوی قاتل، او می نشست و من می نشستم، او روی سینه من  در مقابل...او می کشید و من می کشیدم، او از کمر تیغ من‌ آه باطل، او می بریدو من می بریدم ، او از حسین سر من غیر از او دل...نمیدانم عزیز از دست داده اید یا نه؟ کاش نداده باشید، اما وقتی‌آنقدر گریه کرده باشی یکدفعه بیحال میشوی،ساکت، بی جان...حس میکنی دنیا در سکون است، حرفی برای زدن نیست...واژه ای نداری...سرت سوت میکشد ، یک سوت ممتد...کربلا بروی بیایی حرف هایت ته میکشد، مثل من که واژه ها به دستانم نمی آید تا بنویسم...دیگر دسته و بیرق و علم و زنجیر زن و سینه زن برایت تفاوتی نمیکند همه اش در سرت بی فروغ است چون فقط دوست داری بنشینی یک گوشه کسی روضه ی رفتن عمو را بخواند و تو های های گریه کنی برای اینهمه مظلومیت از دست رفته...برای یک بنی هاشمی که اینگونه دل از عالم و آدم ربوده است...برای یک حسین  که عالمی دیوانه اوست ...شهر دارد سیاه میپوشد دوباره برای اربابی که اگر نداشتم اش چقدر دنیایم بیرنگ و بی رمق  بود، برای ماه هاشمی ای که اگر در دنیای من نبود چقدر تنها بودم و ناامید....بوی ماهی می آید که پر از اندوه است، اندوه مظلومیت تاریخ...دلم بین الحرمین را میخواهد، دست بگذارم روی سینه ام خم شوم که ای ماه سلام ، اجازه آقا؟ بعد که اجازه داد برگردی به سجده بروی و بگویی الحمد که دیدم ات شاه...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...اللهم الرزقنا...