بیست و دوم فوریه


اول صبح یکشنبه وسط مترویی شلوغ قطعا حال خوشی نیست، زنی تبلیغ قاشق چنگال های تاشو اش را میکرد که از بانه می آورد و برای کربلا، مشهد،شمال خانومای گلم خیلی مناسبه، هرکی خواست بدم ببینه،‌سه رنگم داره...قبلا هم دیده بودم و همان قبلا هم فکر کرده بودم این قاشق ها  دو تا باشد خوب است، دوتا بخری برای روزی که میروید یک سفره یک روزه کمی بیرون تر از شهر و کتلت درست میکنی  با عشق،کیک میپزی با عشق قاشق چنگالت را هم میبری و در می آوری با عشق، و همان موقع داشتم « بی عشقی نداشتن تلخی ست» را گوش میدادم!..گفتم خانم؟ قبلا سبزش را هم داشتید...، گفت آره الانم دارم میخواهی؟... کارتم را در آوردم، کشید...زد تلاش مجدد...دوباره کشید...دوباره تلاش مجدد...کارت دیگرم را در آوردم...اما من رسیده بودم، گفتم من پیاده میشوم اینجا، کارت را کشید رمز را زد ، کارت را پس داد اما پیاده نشد و من آمدم بیرون و او رفت...منتظر بودم او هم بیاید بیرون،اما نیامد، یعنی نخواست، فقط از پشت شیشه گفتم اگر اینم نزد چه؟ همان طور که قطار میرفت با دست گفت برو اشکال ندارد میزند...رفتم چون عجله داشتم اما تمام مسیر به قاشق چنگال هایم فکر میکردم، کارم که تمام شد کارت آخرم را اعلام موجودی گرفتم ببینم کشیده یا نه، دیدم اصلا موجودی ندارم...برگشتم مترو...چندتا خانوم روی پله برقی دیدم که ساک دستشان بود، گفتم ببخشید شما فروشنده اید؟ گفتند آره...گفتم آن خانومی که قاشق چنگال میفروشد را میشناسید؟ گفتند آره چطور؟ گفتم بهش بدهکارم ازش قاشق خریدم !... گفتند چادری بود؟ گفتم نه مانتو تنشان بود ، گفتند آهاااان فهمیدیم....شماره اش را بهم دادند...زنگ زدم که خانوم من همانی ام که چندساعت پیش ازتان قاشق خریدم کارتم کشیده نمیشد ، توانستید پول بگیرید؟ گفت نه نشد...گفتم خب کجایید پولتان را بیاورم؟..شماره حسابش را داد بریزم گرچه خیلی گفت فدای سرت نمیخواهد...ده هزار تومانش  را ریختم و روی صندلی های پلاستیکی  نشستم، در کیغم را باز کردم هنزفری ام را در بیاورم، قاشق چنگالم را انداختم ته کیف و اخوان ثالث در گوشم میخواند: 

و می پرسد صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست؟
هلا ! من با شمایم ...های! ...می پرسم کسی اینجاست؟ 
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟
و می بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ ... 

عکس: amir.ali-gh