بیست و دوم فوریه

ما یک گروه خانوادگی داریم در تلگرام که تنها گروهی می باشد که من در آن عضوم و در واقع نمیتوانم عضو نباشم چون درجا میزنند در سرم خودت را دو حرفی نکن! و خب این گروه اهل و عیال و خونواده است، البته یک گروه بسیار کوچک متشکل از مادرم و فرزندان دلبندش...خب صبح تا شب یا طرز تهیه ژله ی خورده شیشه و تزئین سالادو شیوه درست تربیت کودکان را  میفرستند یا جوک و مادر هم که الهی خودم تنهایی دورش بگردم از ضررهای زیاد زل زدن به گوشی و آسیب هایی که به مغز وارد میکند و خاموش نکردن مودم وقت خواب و اینکه دکتر آز گفته زیاد آب بخورید و سیب زمینی  برای پوست مفید است و اینها چیز میز میفرستد که نود و نه در صد آنها مخاطبش منم چون آنها را تکی به موبایل منم میفرستد:))... منم معمولا صم بکم عم هستم و بی صدا ترین عضو! حالا امشب که یکی از عزیزان دلبند خونواده رفته است عروسی دارد هی عکس میگذارد و از اینکه الان دارند شام میخورند و فلانی فلان شکل شده و مادرشوهرش هنوز نیامده و داماد روز تولدشم هستو بیرون نمیرود راحت برقصیم و  اینها مینویسد، مادر هم از اینور چه خوشگل شدینو الهی قربانتان برومو فلانی هنوز نیومده ؟ و شام هنوز نخوردید مینویسد! منم طبق معمول که جلوی خودشان هی میگویم دغدغه ی شماها چیه دغدغه ی من چیه و آنها هم همگی تا این را میگویم یک اه طولانی از دهان خارج میکنند که اااااااه باز شروع کرد، تو اصلا دغدغه ای داری آخه؟!...و خب همچنان میخندم و باز این جمله را با یک « والا» تاکید میکنم و به اتمام میرسانم  جا دارد الان نیز بگویم دغدغه ی ما چیست و ...

والا