بیست و دوم فوریه

امروز میتوانم لقب خسته ترین آدم روی زمین را به خودم بدهم، واقعا له ام...و در اوج همین له بودن دوساعتی از ساعت کاری گذشته بود و همه رفته بودند که همچنان نشسته بودم و به روند له بودگی ام می افزاییدم! ...درست لحظه ای که دیگر داشتم کمپوت گلابی میشدم وسیله ای از دستم افتادو گیره هایی که نگهش میداشت از وسیله جدا شد، خب فکر کردید من از آن آدم هایی هستم که ندانم چه باید کرد؟ خیر آقااااااا خیررررر( خانوم شیرزاد طور خوانده شود) ، بلند شدم رفتم در اتاق آقای ر را زدم که میتواند جزو روو مخ ترین آدم های کره زمین باشد و از خالی بند بودن و داستان پرداز بودن و پرحرف بودن و کلا یکجور بدجوری روی مخ بودن هم میگذریم و صد البته بچه پرو که آقایان بهش میگویند! ..رفتم وسیله را گذاشتم روی میز آقای ر که تنها موجود زنده ی موجود بود! و گفتم آقای ر ببخشید این شکست میتوانید درستش کنید؟ یک نگاهی انداخت گفت نه دیگر نمیشود کاریش کرد که شکسته...اما خب شما بیست‌و دو را نشناخته اید ،اگر بیست و دو منم همان طور که میامدم بیرون گفتم دیگر ببینم چه کار میکنیدا، شما میتوانید! :/ ...بله بچه های من با یک شما می توانی شما حس اقتدار کاذبی را در فردتزریق کرده که وی اگرم نتواند خود به خود میتواند، همان طورکه آقای ر بعد از رفتن من صدای چکش کوبیدن اش میامد و خب با وسیله ای به شکل روز اول آمد و وقتی داشت میرفت گفت راستی خانوم فلانی آن چیزی که قرار بود درست کنید را درست کردید ؟( صبح ازم خواسته بود یعنی خواهش کزده بود برایش یک چیزی درست کنم بزند دیوارش ) ، گفتم نه وقت نکردم، یکدفعه گفت : شما می توانی!:/