بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

آدم در زندگی اش سوتی های زیادی میدهد اما فکر کنم غم انگیز ترین اش امروز برای من باشد، وقتی به پسری ۱۱ ساله که همراه پدرش آمده سرکار جلوی پدرش در حالی که داری کار خودت را انجام میدهی به شوخی میگویی به بابات میگویی انقدر سیگار نکشد؟ چون بابای او از آن سیگاری هایی هست که بهشان میگویند سیگار پشت سیگار! و وقتی سرت را بالا میاوری میبینی پدرش دارد بهت اشاره میکند که نگو نمیداند و پسری که فقط با چشمانش دارد نگاهت میکند...