بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

آقایی که او را امروز سه بار در مسیر دیدم ، هم صبح هم ظهر هم عصر از بس آن مسیر را رفته بودم دنبال کارها و آمده بودم همچنان همان پراشکی های صبح زودش را داشت میفروخت که صبح میگفت تازه و داغ، حالا هم همین را میگفت...بچه ای با یک سوئیشرت صورتی که کلاه سوئیشرت را سرش گذاشته بود هی جلوی مادرش بالا پایین میپرید که مامی توروخدا برام بخر، مامی گشنمه، مامی توروخدا...مادرش هم میگفت نه بشین...دو سه دقیقه بعد زنی رد شد که روسری میفروخت  و مادره روسری ها را گرفته بود و نگاه میکرد تا بخرد، راستش از خدا چه پنهان از دلم این حس گذشت که عجب مادری برای بچه اش پراشکی نمیخرد آنوقت برای خودش روسری نگاه میکند، من باشم دلم می آید؟ همین فکر ها در سرم بود که بچهه باز آمد جلوی مادرش شروع کرد بالا پایین پریدن که مامی توروخدا یکی بخر مامی توروخدا، مادرش  گفت نه بشین تو روسری به چه کارت می‌آید...کمی دیگر گذشت زنی که رژ لب میفروخت آمد، بچهه باز اصرار و بالا پایین پریدن که مامی بخر، حتی زنی که شلوار های زنانه میفروخت و و او باز بخر...هی که میگذشت بیشتر میفهمیدم انقدر زود نباید واقعا قضاوت کرد...به مادره با لبخند گفتم چندسالش هست؟ ...گفت ۸ سالش،..گفتم از آن بچه هایی هست که همه چیز میخواهد؟ گفت آره همه چیز، حالا صبر کن بقیه ردشوند ببین همه را میگوید بخر...واقعا هم همین بود، کلا همه چیز را به مادره میگفت بخر، زنی هم بورک میفروخت که لایش اسفناج و پنیر بود و این را دیگر بچهه با بغض و گریه مادرش را وادار کرد بخرد، اما چندتا گاز که زد داد به مادرش و گفت وای دلم مامی وای درد میکنه، نمیخورم دیگه دارم میترکم...اما به دو دقیقه نرسید باز با نفر بعدی که خوراکی داشت و رد میشد گفت مامی  بخر بخورم گرسنمه! ...