بیست و دوم فوریه

چه خوب میشد اگر همه زبانشان را به چیزهای خوب میچرخاندند، مثلا همین امروز که من آدمی خسته نشسته روی صندلی پلاستیکی سبز بودم با یک شیشه ترشی  بغلم که رفته بودم برای اولین بار در زندگی ام آماده خریده بودم چرا که ترشی در خانواده ما همه مدل و رقم اش با حاصل و دسترنج خودمان مهیا میشود ، و به هرچه و هیچ فکر میکردم‌و یکدفعه زنی که کنارم نشسته بود گفته بود ترشی خریدی؟ و گفته بودم بله با لبخند، و گفته بود چه مارکی؟ و گفته بودم مارکی نیست الان داشتم می‌آمدم کلی ترشی گذاشته بودند میفروختند دلم خواست ...و یکدفعه گفته بود وای چجوری اطمینان میکنی؟! من انقدر میترسم، اصلا اطمینان نمیکنم باز بخرم، آدم مریض میشود، هیچوقت نخریدم اینجوری من، همه را خودم میپزم...و منی که لبخندم وا رفته بود ترشی ام را بغل کرده بودم و رفته بودم و ترشی ای را که با کلی ذوق خریده بودم موقع ناهار با هر قاشق اش حس میکردم یعنی مریض میشوم؟ و بعد فکر کرده بودم اگر فقط لبخند زده بود‌و گفته بود با دل خوش بخوریش‌و بعد بقیه اش را در دل خودش گفته بود ، مثلا در دلش گفته بود وای مردم چگونه اطمینان میکنند، قربون خودم بروم که اینهمه کدبانویم همه را خودم میپزم و بعد از کنارم با همان لبخند گذشته بود چقدر هم او را هم ترشی ام را بیشتر دوست میداشتم!