بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

بوی پاییز می آید، یعنی چندروزی میشود که عجیب صبح ها بوی پاییز را حس میکنم، فصل عزیز دلبندم...دوستش دارم، خیلی زیاد...خودش را، هوای گرفته اش را، غروب های دلگیرش را، باران های آبانی اش را، ابرهای همیشگی اش را، سیب های قرمزش را...اصلا درست بر خلاف تمام عالم حالم در روزهای بارانی ، در روزهای گرفته، در روزهای زودتر تاریک شدن هوا خوش تر است.،،این ته مانده ی شهریور هم اگر زودتر برود شاید چشم ها هنوز مهلت دیدن یک پاییز دیگر را داشته باشند...پاییز میرسد که مرا مبتلا کند....سخت دلم برایش تنگ شده ...یک نفر در را به روی حضرت پاییز باز کند...