بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

تازگی ها به این نتیجه رسیده ام علاقه به مارک رابطه مستقیمی به پول دارد! یعنی وقتی پول نباشد خود به خود مغزت زاهدانه عمل میکند و معتقدی گل شبدر چه کم از لاله قرمز داردو حافظا! یعنی که یک عمر با خود فکر میکنی تو چقدر خوبی و چقدر دل به دنیا نبسته ای و چقدر با این جوانک ها فرق داری و چقدر اصلا مارک و غیر مارک در دنیایت بی معنا است! و اصلا سمتش نمیروی ...اما همین که پول باشد خود به خود مغز میگوید آخ آخ ببین آن ادکلن مارکه را آخ آخ ببین آن ساعت مارکه را، آخ آخ ببین آن کفش مارکه را، و بدین گونه تازه میفهمی عنصر متغیری به نام پول وجود دارد که تمام فرضیه ها را میریزد به هم!