بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

کلا آقاهه روی اعصابم بود، نمیدانم چرا، البته میدانم اما حوصله ندارم بگویم، جلوی من بودند، ما کجا بودیم؟ پای صندوق...در فروشگاه هایپر...سیصد هزار تومان خریدشان شده بود و آقاهه داشت قبض را نگاه میکرد و زنش میگفت: شد سیصد؟! و آقاهه میگفت: بله دیگه، باید از تو پرسید! خرید سالیانه میکردی هم انقدر نمیشد...و همین طور مثل کنیز حاج باقر غر غر غر...واقعا دوست داشتم بهش میگفتم اه بس کن دیگر، حالا که خرج کردی چرا خودت را خراب میکنی؟ اما خب به من چه!