بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

اگر یک حساب سر انگشتی بگیریم امروز به گمانم ده تا از برادرانم را خوردم! از بس غیبت کردم! یعنی راستش میدانید من‌میدانم که غیبت بد است‌ گناه است اما بعضی ها هستند آنقدر بدند در واقع آنقدر گه اند و گه بازی هایشان تمامی نداردو دائم یک چشمه از آنها میبینید که دیگر مثل یک‌ آتشفشان منفجر میشوید و سر ریز میکنیدو  تبدیل به یک سکینه خانوم و طاهره خانوم‌ و صغری خانومی میشوید که جلوی در خانه هایشان با چادر رنگی نشسته اند و دارند همین طور از شهلا خانوم میگویند...