بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

 
 بیست و دو فوریه یعنی چندساعت قبل در حالی که کسی یکدفعه گفته بود  ایشان آقای میم هستند با شما کار دارند، آنچنان دادی بر سر پسر بینوا کشیده بود که الان وقت آمدن است؟ وقتی میگویم فلان‌موقع یعنی فلان موقع! و پسری که عین موش شده بود و یکدفعه خیلی مظلومانه گفته بود ببخشید و همان کسی که گفته بود ایشان آقای میم هستند ، بعد از رفتن پسره میخندید و میگفت‌آنچنان دادی بر سرش زدید‌ پسره ترسید یک‌ آن! والا منم ترسیدم !