بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


رفتن به خانه ای که سالها خانه خودتان بوده است، نشستن در اتاقی که حالا اتاق بچه شده است..کف اتاق بچه شان که نشسته بودم یاد خودم افتادم، در این اتاق چه درس ها که نخواندم، از مدرسه اش گرفته، تا روزهای‌کنکور...تکیه میدادم به دیواری که حالا کمد بچه بود، و یا میچسبیدم به شوفاژ و پتوی سفیدم را هم می انداختم رویم و پاییز و زمستان را با درس و درس و درس میگذراندم...اصلا این اتاق حاصل تمام زندگی من بود..،سالها من که خلاصه شدم در درس..،باد حرف یکی از اساتیدمان افتادم که میگفت در و دیوار هم صدا ها را در خود نگه میدارند...بعد فکر کردم اگر این باشد الان تمام این در و‌دیوار باید سالها سالها صدای  دختری را در خود ضبط کرده باشند، دلشان برایم تنگ شده یا نه را نمیدانم...