بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

واکس‌زدن‌کفش ها، اتو زدن پایین شلوار و مقنعه، جمع کردن کیف مثل بچه مدرسه ای ها برای تکالیف فردایشان، پختن ناهار برای فردا همه اش به کنار ضمن نداشتن حال برای انجام هیچ کدامش، فردا بعد از یک هفته تعطیلی آغاز زندگی! سخت غم انگیز است:(