بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


خوشحالم که امروز جمعه است و من اصلا حس جمعه بودن ندارم چرا که فردا هم تعطیل است، یعنی خوشحالم که فردا هم تعطیل است و من میتوانم تا ساعت یازده بخوابم و خواب های چرت و پرت ببینم البته اگر تلفن زنگ نزند و‌بگذارد من بخوابم، اما خب قطعا ناراحتم که پس فردا دیگر تعطیل نیست و من بعد از یک هفته استراحت به خود، حس غروب سیزده به دری را دارم که باید بعد از اینهمه تعطیلات دوباره به آغوش گند روزمرگی ها برگردد...اما خب فعلا که آغاز این آدینه است و فردا هم هنوز از راه نرسیده، پس باید لحظه را دریابی که ناگهان چقدر زود دیر میشود...برای همان پیش به سوی کارهای حال خوب کنی که قطعا آشپزی مثل همیشه میرود در راس...

+ عکس متعلق به دیشب است وگرنه بنده برای صبحانه پیتزا نمیپزم! :)) ایشان اسمش هست پیتزای قیمه ای:/  که روی گاز هم پخته شده...قیمه ای میگویم چرا که با گوشت های داخل قیمه پخته شده، یعنی دیدم چقدر دلم پیتزا میخواهد و چقدر همه چیز داریم الا سوسیس کالباس من هم مقادیری از گوشت های قیمه را کش رفتم و پیتزای گوشت خودم را مهمان کردم...یک شعری بود در بچگی که : چه دختری چه چیزی، دست میکنه توو دیزی ، گوشتاشو برمیداره، نخوداشو جا میذاره:دی