بیست و دوم فوریه

بگذارید کمی هم از خاطرات مشهدالرضا برایتان بگویم...بله بچه های من قصه ی امروز ما اسم اش هست مظلومیت بیست و دو:

بنده به همراه همراهان عزیزم که دو تن از آنان مادر و خواهرم بودند رفته بودیم بازار رضا چیز میز بخریم، این مادر و خواهر ما از زعفران گرفته تا زرشک و ادویه و نبات و خلاصه هرچه در مغازه بود هی میخریدند و هی آقاهه بسته بندی میکرد جدا جدا میگذاشت روی پیشخوانش...من هم یک نبات رنگی و کمی گیاه به لیمو فقط خریده بودم که همان اول اش هم بیست تومان خودم را دادم و با مشمای خریدم ایستاده بودم گوشه ی مغازه...خب اگر از اخلاقیات خانواده ما پرسیده باشید باید بگویم که در خانواده ما همه ی زنان اهل چانه زدن هستند و مردهای خانواده مان نه و چه خوب‌که نه، چون بنده از اینکه مردی اهل چانه زدن باشد بیزارم، و خب چون بیزاری من برای شما قطعا مهم نیست به سراغ باقی ماجرا میروم ...و از این قبیله زنان، تقریبا فقط من هستم که اهل چانه زدن نیستم و خیلی دیگر بخواهم سر چیزی چانه بزنم فقط میگویم تخفیف نمیدهید؟ آنهم داد داد نداد اسفل السافلین را برای همین وقت ها گذاشته اند...اما خب مادر و خواهر بنده از آنجایی که چانه زدن جزو مهارت هایشان هست نزدیک سیصد هزار تومان از آقاهه تخفیف گرفتند:| ...من هم با مشمای سفید دستم داشتم همین طور شکلات های سنگی را نگاه میکردم که یکدفعه آقاهه یک نبات دیگر از آن قفسه های بالا کشید بیرون و گرفت سمت من که: شما خیلی مظلومیا‌ ، دیدم همین طور مظلوم وایستادید یه گوشه به همه تخفیف دادم شما هیچی نگفتی این نبات  هدیه !:|

الان من خیلی مظلومم میفهمید؟ قدرم را بدانید:|

نکرد زعفران هدیه بدهد:| والا...