بیست و دوم فوریه


من خیلی در خوردن آدم هوسی هستم، یعنی صبح که از خواب بیدار میشوم یک چیزی نمیخورم که فقط خورده باشم، قشنگ فکر میکنم صبحانه چه چیزی دلم میخواهد، ناهار چه، شام چه...البته این مال روزهای بیکاری و تعطیلی و حوصله دار بودن است وگرنه باقی روزها ماهم میخوریم که خورده باشیم فقط! در این روز عیدی هم اول صبح که ساعت ۱۱ باشد! تخم مرغ عسلی در دلم بیشترین آرا را کسب کرد و گفت بیا بخورتم و رفتم که دلش را نشکانم و  بخورمش، اما خب قبل از شرح ادامه ی ماوقع بروم سر نتیجه اخلاقی و آخرش و بگویم لطفا به دانسته های خود اعتماد کرده و به دانسته های لی لی جون و امثالهم در سایت های آشپزی اکتفا نکنید و نزنید در گوگل تخم مرغ عسلی به این دلیل که چندباری قصد سفت کردن تخم مرغ را داشتید اما عسلی شده و بالعکس، و حالا دست به دامان گوگل میشوید که تایم عسلی شدن را بفهمید و خب آنچه گوگل به من آموخت این بود که تخم مرغ را شسته، آب کاملا روی آن را پوشانده، وقتی آب به جوش آمد تا ده شمرده و سریع با کفگیر خارج نمایید!... و خب بنده هم علیرغم سرآمد بودن خودم در آشپزی ! ولیکن اینبار به خاطر یک تخم مرغ عسلی خفت و خواری کشیده و از گوگلی خط گرفتم که گوگل باید بیاید از من خط بگیرد! والا..،و خب هیچی دیگر تا ده شمردم و سریع خارج کردم البته با کفگیر نه با ملاقه!... همچین تخم مرغ را که شکستم یک آب روان در کاسه جاری شد که نگو و نپرس...قشنگ یک تخم مرغ آب و شل و ول که حتی به اندازه ذره ای هم نبسته بود، و از آنجایی که خود کرده را تدبیر نیست، آمدم نمک بزنم و بخورم و دندم نرم و چشمم کور( دور از جانم) نمک خالی شد روی تخم مرغ زیبایم! و از آنجایی که باز از رو نرفته بودم و حتی خیلی شاد و خوشحال گوجه هم حلقه حلقه کرده بودم کنارش بخورم اما خب همین که پشت اپن مستقر شدم هی نیگا نیگاهش کردم دیدم نه خب این خیلی آب است مگر من سمندونم تخم مرغ خام بخورم؟ برداشتم یک ماهی تابه گذاشتم روی گاز حداقل نیمرویش کنم...اما خب همین که کمی ازش خوردم دیدم دریاچه ی ارومیه از شدت نمک...دیگر خود تخم مرغ به صدا درآمده بود که والا خود منم راضی نیستم مرا بخوری، بریز توو سینک بروم لای لوله ها بابا، حتما باید بیفتی مسموم شوی دو روز ناز و نوز کنی تا آدم شوی؟! و خب دیدم منطقی حرف میزند اشک در چشمانم جمع شد و به احترامش ایستادم و شروع کردم کف زدن که عسلی عسلی تو محبوب دلایی...اما خب محبوب دل ها را راهی سینک کردم و تخم مرغ جدیدی را راهی آب جوش اما اینبار به دانسته های خودم اکتفا کردم و به گوگل و خانوم های آشپز و حرم سرایش! گفتم بیایید لنگ بیندازید جلوی من ورپریده ها! و همین طور که دستانم را زده بودم به کمرم گفتم که حالا دیگر واسه من دم درآورده اید چش سفیدا؟ حالا دیگر تخم مرغ عسلی آموزش میدهید؟ تخم مرغ عسلیتون ارزیتون دختر نمیدیم بهتون! و با قهر و‌کوبیدن در زدم از گوگل بیرون و نشستم تخم مرغ عسلی شده ی دلبندم با گوجه هایی که حاصل دسترنجم بود ! را خوردم و آخرش هم به درگاه احدیت گفتم خدایا ما که سیر شدیم گرسنه هایت را سیر کن...البته نگفتم الان دارم میگویم ریا طوری شود!


پینوشت:  عکس شخص شخیص سمندون میباشد که نمیدانم شماها یادتان هست یا نه اما خب کارتون زمان ما بود البته سریال بود، سمندون یک بچه غول در زیرزمین بود که تخم مرغ خام خوردنش آنزمان معروف بود! فقط هلاک کارگردان های آنزمانم که یا ما را خیلی پسر شجاع تصور میکردند یا گروه های سنی هنوز تعریف نشده بود یا کلا حال میکردند با سوژه های اینچنینی، مثلا من هنوزم که هنوز است یادم هست یک فیلمی میداد به نام مزد ترس که دقیق هم یادم هست اسمش تغییر کرد و گذاشتند بازی با مرگ، در ترکیه هم فیلم برداری شده بود نصف اش، چندوقت پیش ها که آی فیلم میداد من برای بار دوم جرات نکردم ببینم اش! با این تفاوت که من الان خرس گنده ای شدم ، فلذا قدر همین سریال های آبکی و عاشقانه الان را بدانید چه بسا هرچه باشد از مزد ترس و سمندون که کلا شب ها نمیگذاشت بخوابی بهتر است!  و گل شب بو چه کم از لاله ی قرمز دارد و حافظا! :|