بیست و دوم فوریه

گاهی خیلی بایدبه دل نگاه کرد...خیلی زیاد...اینار دلم را گذاشتند درست وسط یک دوراهی که به ته هر کدام اش نگاه میکردی بغض بود و دلتنگی و خواستن...دلت میخواست چهارتا پا داشتی دوتایش میرفت این مسیر دوتایش آن یکی مسیر...اما نمیشد...دقیقا کائنات پاهایم را قفل کرد وسط یک دو راهی گفت ببین یا این باید باشد یا آن...درست دو تا تاریخ همزمان هم ارباب گفته باشد بیا هم آقای جان و دلم مهربان ترین رضای دنیا ...درست دو تاریخ همزمان دو تا دعوت نامه فرستاده باشند...هی نگاه کنی به هر دو برات، هی دلت پر پر بزند برای هر دو...یک طرف ارباب است، بین الحرمین است، بهشت است، شش گوشه است...طرف دیگر رضایی که دوسال است ندیدم اش‌ودلم دارد برای صحن و سرایش تکه تکه میشود از دلتنگی...گاهی خیلی باید به دل نگاه کرد...خیلی زیاد...ماندم سر دو راهی که مقصد هردویش معصوم بود و یکی!...اما یک آن که نگاه کردم دیدم قبل از تصمیم دلم دارد میدود سمت گنبد طلا...دلتنگی برای شاه خراسان کار خودش را کرد...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود...


یا تو را باید دوست داشت

یا باید تو را دوست داشت

شرط سومی‌ندارد احوالات من...