بیست و دوم فوریه


با میم خیلی صمیمی نیستیم یعنی درواقع اصلا صمیمی نیستیم فقط شرایط هرروز چندساعتی ما را کنار هم قرار داده، هیچی مان هم شبیه هم نیست، او لاک میزند، موهایش را کج توی صورتش میریزد ، خودش هم میگوید نماز میخواند اما با لاک، دوست پسر هم گمانم دارد...تنها وجه مشترکمان شاید بیسکوییت کرم دار باشد که هر دو دوست داریم و همیشه هم داریم اش...عصرها پر حرف هم میشویم، بعد از حرص خوردن از دست ایکس و ایگرگ میزنیم به جاده خاکی...امروز در آفتاب،در ایستگاه نشسته بودیم،پهن شده بودم روی صندلی های پلاستیکی زرد و دستانم را روی دوتا صندلی چپ و راستم باز کرده بودم. با پا روی پا...از من بزرگ تر است...اما خب هردو با اندکی تفاوت در آستانه ی ورود به دهه بعدی زندگی هستیم...شاید وجه تشابه دیگرمان این باشد که گرچه صمیمی نیستیم و حتی دوست ساده هم نیستیم اما گاهی راحت میتوانیم حرف دلمان را بزنیم ...امروز میگفتم دیشب به این فکر میکردم عمر مفیدم مگر چقدر دیگر است؟ نهایتا بیست سال...در این بیست سالم دیگر درگیر مسنی و ...میدانی میم؟ ماها دیگر بعد از این قرار نیست از زندگی چیزی بفهمیم فقط امیدوارم هرطور میگذرد یک زندگی آرام باشد...