بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


چندروزی میشود هی راه میروم و‌میگویم کاش الان یک هایدا داشتم ، امروز که کار را پیچاندم و با گلویی ورم کرده انداختم برگردم خانه،هی به آن هایدایی ای فکر کردم که یکبار یک نصف شب رفته بودیم، نمیدانم از شدت گرسنگی بود که آنهمه چسبیده بود یا واقعا چسبیدنی بود، تمام راه را به خودم گفته بودم ببین بیخیال خستگی بیخیال گلو بیخیال آنهمه راه، الان من دلم هایدای تنوری پر سس میخواهد میفهمی؟! باید و باید بروی!... چندباری خواهرم آن وسط ها زنگ زده بود که ناهار بروم خانه شان، هی هم میگفت قرمه سبزی داریم و‌ تن، خب تن که خیلی دوست داری بیا دیگر...هی گفته بودم باور کن الان دلم عجیب هایدای پر سس میخواهد، باز هی میگفت خودت را دو‌حرفی(!) نکن پاشو بیا آن را بعدا بخور، همچنان مثل بچه ها اصرار که  هایدا...اما به طرز محیرالعقولی! همین که کوچه مان را دیدم ندایی از بیرون و درون بهم گفت خسته ای بابا،‌گلوت اینهمه چرک کرده ، بفهم! حوصله داری اینهمه راه بری؟ خلی تو؟ برو خونه کپسول بخور بگیر بخوابا...و خب همان ندای درون هم پیروز شد و آمدم خانه...خواهرم باز زنگ زد که نیامدی؟ گفتم نه دیگر...گفت هایدا خریدی؟ گفتم نه دارم تن میخورم:|


لطفا به من یک هایدای تنوری پر سس برسانید:(