بیست و دوم فوریه

پوکیدم!

لطفا بیاین حرف بزنیم ...هرچی دل تنگتان میخواهد ، میشنوم!

نظرات (۲۱)

سلام :)
چی بوگوم؟
پاسخ:
سلام
هرچی دل تنگوت مخواد
  • פـریـر بانو
  • همیشه کلی حرف داریم برا گفتن؛ ولی وقتی به همچین پستی می خوریم نمی دونیم از چی بگیم. از گرمای هوا بگیم یا زندگی؟ از دل گرفتگی های دم غروبی بگیم یا بی معرفتی رفقا؟ از خنده ها بگیم یا گریه ها؟ از شلوغی شهر یا آسمون آروم شهریور؟ همیشه وقتی که باید حرف بزنیم حرفا یادمون میره...
    ولی یهو دلم خواست بهت بگم قوی باش... حتی اگه همه دنیا لشکر شد و به سمتت هجوم آورد قوی باش... همونطور که تا الان بودی...
    لحظه هات قشنگ بانو...
    پاسخ:
    یاد شعر قیصر امین پور افتادم:

    حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
    با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

    همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
    چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

    عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
    زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

    گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

    از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
    دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

    به گناهی که تماشای گل روی تو بود
    خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

    دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
    بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟


    البته زندگی زورش زیاده گاهی مجبورت میکنه قوی باشی وگرنه چاره دیگه ای نیست!:))

    ممنونم حریرک...

    خسته ام. فردا هم قراره خسته بشم. با این حال غم مدرسه، خستگی بزرگتری هست :|
    پاسخ:
    منم!
    منم فردا هم!
    یادمه مدرسه ای که بودم شهریور که میشد و این تلویزیون هی لوازم تحریر رو تبلیغ میکرد یا کلاس های کنکور شروع میکردن هی از اینکه مهر نزدیکه حرف میزدن واقعا غم بزرگی به دلم مینشست:| ضمن اینکه هرکی هم میخوند باز آمد بوی ماه مدرسه/ پنجره پنجره پنجره ها وا شده سوی عاطفه ها/ باز آمد بوی ماه مهر و سایر شعرهایی که تووش مهر داشت دلم میخواست واقعا نابودش کنم! از تنفرم به روز اول مهر و غم انگیزیه شب آخر شهریور نگم دیگه! 
    صرفا میتونم بگم منو در غم خود شریک بدونید چرا که بعد گذشت سالها من همچنان از مدرسه بیزارم و حتی خوابشم میبینم بعد بیدار شدن خداروشکر میکنم که تموم شده.و هرکی میگه خاطره میشه و روزی دلتون واسه این روزا تنگ میشه منو براش مثال بزنید بگید ببینید بیست و دو تا پای مرگم دلش تنگ نشد:|
    سلام بیست و دو.. خوبی؟ خوشی؟ 
    فردا مصاحبه دانشگاه فرهنگیان دارم.. با توصیفات دوستان به 60تا سوال باید جواب بدم که حدودا سه ساعت طول می کشه.. میشه لطفا برام دعا کنید؟

    پاسخ:
    سلام 
    انشالله هرچی خیره برات رقم بخوره
    :)
    مثلا از این بگم که بدجور مریض شدم؛ همه تنم درد میکنه؛ سرم درد میکنه؛ سرفه هام گلومو تیکه تیکه میکنه؛ الانم با فیش فیش دارم می نویسم :| مثلا از این میگم که سلامتی چقددددددررر خوبه :(
    پاسخ:
    پس متاسفانه هم دردیم چون سرما خوردم منم شدید، با صدایی که کلا امروز یکی بهم میگفت انگار یکی دیگه داره حرف میزنه صداتون کلا عوض شده:| با یه کاسه سوپ پایین تختم و الانم یه دم نوش روی تختم و دقیقا گلویی با همون توصیفات خودت و واقعا که سلامتی چقدر خوبه و چقدر قدر نشناسم به شخصه!
    ضمن آرزوی سلامتی برات...
    توو این مدت کجا بودی خانوم لبخند؟!
    منم مردی شدم برا خودم :)) صدامو میگم :دی
    ایشالا تو هم زودی خوب شی بیست و دو جان :)
    من یه مدت اتفاقاتی واسم افتاد که حالم از لحاظ  روحی خیلی خیلی بد بود. و اصلا حوصله وبلاگو نداشتم. چند وقت رفتم اینستا گفتم در دسترس تره اما اینستا حتی بدترش کرد. خلاصه طول کشید تا از اون احوال بیام بیرون. البته بعدشم چون فاصله افتاده بود نوشتنم نمیومد. ولی بالاخره گفتم باشم تو بیان :)

    پاسخ:
    یه بلاگر کفتر جلده بالاخره برمیگرده! البته بلاگرهای زیادی هم بودن که شبکه های دیگه اونقدر درگیرشون کرد که رفتن، اینا حس میکنم تعلقی به نوشتن و تعهدی به وبلاگ نداشتن!
    امیدوارم من بعد اتفاقات خوبی برات بیفته...
    ان مع العسر یسرا...
    سلام

    ما هم هیچی نگیم بهتره 😩😩😩

    حال خراب است ...
    پاسخ:
    سلام
    چرا؟!

    آره واقعا همینطوره.
    ممنونم عزیزم، همچنین واسه شما :)
    پاسخ:
    مچکر...
    چقدر دلم میخواست الآن یکی بود که باهاش حرف میزدم! چه پست به موقعی!
    احساس میکنم کلی حرف دارم برای گفتن اما حوصله ی هیچی رو ندارم. اومدم پنلمو باز کردم، خواستم پست بنویسم اما نمیدونستم از چی بگم. یه چند تا وبلاگ خوندم تا رسیدم اینجا
    دنیا چرا اینجوریه؟ حس میکنم کلا دارم عمرمو به بطالت میگذرونم. تصمیم میگیرم تو یه سری برنامه جمعی شرکت کنم اما وقتی میرم میبینم به درد اون جمع ها نمیخورم. به این نتیجه میرسم که تو خونه موندن آرامش بیشتری داره...
    کلا انگار هیچ چیزی انگیزمو بیدار نمیکنه
    واقعا نمیدونم از دنیا چی میخوام
    یه روز میگم فلان موضوع خوبه ولی فرداش میبینم نیست
    یه روز میخوام فلان تغییر تو زندگیم ایجاد شه ولی فرداش میبینم قبل از تغییر بهتر بود
    حس سردرگمی و بیهودگی دارم
    چقدر بده که آدم حس کنه یه چیزی کم داره و ندونه اون چیه که بخواد دنبالش بگرده
    پاسخ:
    منم دقیقا همین حسو داشتم امروز که چقدر نیاز دارم با یکی حرف بزنم...
    حتی یادشعر علی صالحی افتادم امروز همش، نمیدونم چرا...

    برهنه به بستر بی کسی مردن  تو از یادم نمی روی

    خاموش به رساترین شیون ادمی  تو از یادم نمی روی

    گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار  تو از یادم نمی روی

    سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی  تو از یادم نمی روی

    سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان  تو از یادم نمی روی

    تو.تو با من چه کرده ای  که از یادم نمی روی


    یسری چیزا دست ماها نیست، مثل شرایط، مثل اتفاقات زندگی، مثل چیزایی که خواستیم و نشد یا نخواستیم و شد، این سردرگمی این ابهام این ندونستن که چی میخوایم این حس ها که در همه به نوعی وجود داره شاید بخشیش دست ما نباشه و مقصرش نباشیم چون شرایط نشد اونی که میخواستیم...زندگی نمیره اون مسیری که ما میخوایم...اما با همه اینا چندوقتیه فهمیدم فقط باید توو حال زندگی کرد...وقتی توو حال زندگی کنی دیگه حتی فکر فرداتم نمیکنی، غصه ی اشتباهات گذشته و‌کارهای نکرده و کرده و فرصت های از دست داده رو نمیخوری...سخته توو حال زندگی کردن اما به نظرم این بهترین راه برای داشتن یه حال خوبه ، خدا سرنوشت قومی رو تغییر نمیده مگر خودش بخواد! هر روز فقط توی اون روز زندگی کردن تنها راهه خوب شدن حاله، مهم نیست فردا چی میشه پس فردا چی میشه چون از الان تا یه دقیقه دیگه هزارتا سیب زندگی آدم چرخ میخوره میاد زمین ، توو حال که زندگی کنه آدم صبح پا میشه فکر میکنه نیمرو بخوره بیشتر دوست داره یا مربا آلبالو، فکر کنه تا شب چه کاری حالشو خوب میکنه؟!... شاید گاهی اشتباهات ماها اینه که منتظریم کسی برسه و بشه انگیزه زندگیمون، بشه انگیزه واسه درس خوندن، انگیزه واسه لاغر کردن انگیزه واسه ورزش رفتن، انگیزه واسه یاد‌گرفتن موسیقی فلان، انگیزه واسه لاک زدن و به موهات رسیدن حتی!... اما نمیاد...سالها هم آدم بشینه کسی که بخواد بیاد انگیزت بشه نمیاد...از یه جایی به بعد از یه سنی به بعد میفهمی باید توو لحظه زندگی کنی و خودت خودتو هول بدی جلو...همه آدما از درون یه چیزی کم دارن و همیشه دنبال چیزی هستند که بتونه اونارو به آرامش برسونه اما نمیرسه تا نخواد...صبح که بلند شی و توو لحظه زندگی کنی فکر میکنی امروز چه کاری کنی حالت بهتره؟ برو کلاسی که همیشه آرزوت بوده ثبت نام کن، برو پارک بدو، برو کتابی که مدت هاست میخواستی بخونی و نخوندی رو بخون، برو توو یه شبانه روز به حرف دلت گوش بده که چه کاری دوست داره بکنه... باید نشست و فکر کرد که چه کارای‌ریز و‌کوچیکی حال تورو خوب میکنه، مثلا میبینی دوستات یا آدمای زیادی توو زندگیت حالتو خوب نمیکنن، برعکس بیشتر روی اعصاب هستند بذارشون کنار، چون گاهی قرار گرفتن در کنار بعضی آدم ها فقط حس بد و مقایسه بهت میده و میخوای تا مدت ها فکر کنی چرا اون انقدر پیشرفت کرده و تو نه، چرا اون انقدر خوشبخت شده و تو نه، چرا اون انقدر توو درس و کارش موفق شده و تو نه، چرا اون انقدر پولدار شده و تو نه، همه رو بذاری کنار و توو دنیای خودت باشی آروم تری، اما به شرط منزوی نشدن، میشه توو دنیای خودت باشی اما لذت ببری با همون‌چیزی که هستی،،، شاید بزرگ ترین ضعف ماها دوست نداشتن خودمونه...نمیدونم فیلم اینجا بدون من رو دیدی یا نه، این فیلم برای من خیلی فیلم قابل تاملیه، یه فیلمی که تمام حرفش امید ب فردایی بهتره، دوست داشتن خودته، ندیدن عیبای خودته، داستان یه دختریه که میلنگه منزویه اما مادرش معتقده انقدر خوبی ها دخترش داره که لایق بهترین هاست...آخرشم لایق همون بهترین ها میشه...اگر آدم خودش رو دوست داشته باشه از لحظه هاش لذت میبره حتی اگر لحظه های خوش موقتی باشه و آخر شبا فکرا هجوم بیاره...مهم اینه که از صبح فکر کنی با چی حالت خوبه؟ مثلا من حس میکنم مدت هاست دلم یه تخته گچی میخواد بذارم گوشه اتاقم هرروز یه جمله خوب روش بنویسم، تو ممکنه حس کنی اون گلدونه رو دلت میخواد ...آدم باید برای حال دل خودش بلند بشه تلاش کنه، و از صبح به تمام نشده ها و نرسیده ها هی بگه به درک...قرار گرفتن کنار آدما آدم رو تنها تر میکنه چون آدما باب میل و افکار ما عمل نمیکنن، هیچیشون شبیه ما نیست،،، طرز فکرا اعتقادات، هیچی...اما سازش و تحمل کردن آدما راهشه، خودتو محکم با افکاری که داری نگه داری و شبیه جماعت نشی راهشه نه به جاش جا زدن، من از صبح هزارتا‌آدم میبینم که واقعا در کنارشون زجر میکشم، واقعا دوست دارم تموم بشه و این آدما رو هیچوقت نبینم، اما راهش این نیست بیام بشینم توو خونه، به جاش هرروز در کنار همین آدما بیسکوییت و‌چایی میخورم، حرف میزنم، حرف میزنن تحمل میکنم و بعد دوباره عصرها رها میشم از دستشون ...باید فقط یاد گرفت توو حال زندگی کرد...فقط.

  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • سلام
    خوبی؟
    تابستون داره تموم میشه!
    امروز باید کلی کار می کردم که همش تموم نشد! 
    بیاین به برنامه ریزی هامون عمل کنیم!
    پاسخ:
    سلام
    بهتر در عوض پاییز دلبندم میاد.
    واقعا این عمل کردن به برنامه ریزی هارو باید در خودم تقویت کنم چون خیلی کارها از مدت ها قبل تصمیم دارم انجام بدم اما خستگی های روزانه نمیذاره و هی میگم از فردا!
    خیلی از خودم ناراضی ام و بدم میاد:(
    پاسخ:
    همه حرفایی که به اسی زدمو به تو هم میزنم به اضافه ی اینکه اگر گوش میدی بگم یه کاری کنی؟!
    یه بار توو یه مبحث روانشناسی میخوندم هرروز سه تا کار خوب یا اتفاقی که حالتونو خوب کرده یا دوسش داشتید رو بنویسید روو کاغذ...
    این کارو بکن ، ضمن اینکه خودتو دوست داشته باش و از چیزایی که ناراضی ای تلاش کن برای درست کردنش! باور کن خواستن توانستنه!
    خوب...
    سلام
    :-))
    پاسخ:
    عه عه سلام علیکم
    راه گم کردین؟::))
    آقا من گفتم بعد اون کامنت تند و تیزم شما آدرس دیگه نمیدی به من:دی
    چه حرفای خوبی :)
    ازت ممنونم
    فکر میکنم آرومتر شدم :)
    پاسخ:
    عه چه خوب به خودم امیدوار بشم یعنی؟:دی
    سلام بر شما. آره راه گم کردم :-)) خوب هستید؟
    نه بابا این چه حرفیه. خوب دیدید که کلاً وبم رو پاک کردم از نو ساختم تو همون آدرس.
    یه مدت حالم بد بود به مدد دکتر روانشناس خوب شدم. حالا هم هستم.
    چندین بار به وبتون سر زدم. ولی خوب زیاد نمی اومدم نت.
    خوشحالم که هستید. همیشه سلامت باشید.
    پاسخ:
    خوبه که خوب شدید:)
    ممنون از شما
    فقط دلم می خواست به یکی بگم امروز روز خوبی داشتم،روزای خوب توی تقویم مناسبت خاصی ندارن،جایی ننوشته که قراره فردا اون"روز خوب" باشه،شاید همین که غافلگیر میشی خوبش کرده
    با شن رنگی چهارتا گلدون درست کردم با شیشه نوشابه ها.می خوام چهارتا گل همرنگشون هم بخرم
    یک هدیه خیلی خوب از دوستی از راه دور بدستم رسید خیلی چسبید
    همینا باعث شد امروز روز خوبی باشه:)
    پاسخ:
    عه چه خوب و جذاب، منم دلم خواست گلدون درست کنم:(
    روزای خوبت مستدام بانو:)
    بعله پس چی؟! ;)
    پاسخ:
    باشه پس امیدوار شدم:))
  • پلید کمالوند
  • چون دلت گرفته بود پیام دادم.اگه دلت نمیگرفت وبلاگ نداشتی
    پاسخ:
    اگه دلت نمیگرفت وبلاگ نداشتی؟! یعنی چی؟!
  • آفتابگردون ...
  • سلام
    میخونمت بانو :)
    پاسخ:
    سلام
    مچکرم :)
    سلام خوبید بیست و دو جان :) ؟
    وبتون رو همچنان میخونم فقط این هفته درگیر مصاحبه و این حرفا بودم
    زیاد نظر نمی گذاشتم و گرنه همچنان طرفدار پرو پار قرص نوشت هاتون هستم :))
    + تو این فرصت باقی مانده کتاب چی پیشنهاد میدید که بخونم :)؟ 
    ممنون میشم
    پاسخ:
    سلام 
    مچکرم:)
    بادبادک باز رو اگر نخوندی بخون.
    اصن به من میگن حرف بزن هاااا چنان قفل سکوتی روی دهانم قرار میگیره که نگو :)
    پاسخ:
    واقعا؟:))
    ممنونم:)
    اسکرین شات گرفتم از جوابت
    پاسخ:
    خواهش میکنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">