بیست و دوم فوریه

دیروز بعد نماز صبح خواب میدیدم دارم صحنه ی حمله ی داعش به چندین مسافر در یکی از مرزهای خودمان را میدیدم که دنبالشان میدوییدند و مسافران هم با چمدان فرار میکردند...یک دختری را گرفتند گیوتین مانندی را گذاشتند روی گردن اش...من حداقل شانسی که دارم این است که چیزهایی که طاقتش را حتی در خوابم ندارم نمیبینم و از خواب میپرم...در همان خواب نمیدانم هنوز داشتم صحنه میدیدم یا آن دختر خودم شده بودم، اما در خواب فکر میکردم شایدم دعا میکردم که قبل از زدن گیوتین روی گردنم کاش مرده باشم، درست مثل آسیه زن فرعون که وقتی فهمیدند ایمان آورده  دست و پایش را به زمین وسط آفتاب بستند و سنگ بزرگی را روی سینه اش گذاشتند اما قبل از آمدن سنگ روی سینه اش خدا جان او را گرفت...البته که او کجا و من حتی در خواب کجا...