بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

دختر چاقی است که روی صندلی نشسته بود و تا نشستم رو به رویش و عطر تندی که ته کیفم افتاده بود را دراوردم تا خالی کنم، هنوز نزده گفت: وااااااای چه خبررررررره؟؟؟؟؟؟ همین اومدی نشستی بوش میومد اونوقت باز میزنی؟... خب قطعا انقدر بی اعصابم این روزها که یک به تو چه هم اگر نصیبش میکردم دلم خنک نمیشد به جایش گفتم خودم بوی خودم را حس نمیکنم و باز خالی کردم!