بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


دوم از همه بعد از اینکه خوشبحال هر که مرا دارد ، در این روزهایی که به شدت هرچه تمام تر گند است حالم و آن دل و دماغ را لولو  برد! ( یادی کنیم از ممود!) و در هیچ برهه ای از زندگی فکر نمیکنم اینقدر از درون داغون بوده باشم و له و قطعا حوصله ی آشپزی و کلا جویدن و خوردن هم میرود به اسفل السافلین ، اما خب امشب علیرغم تمام گندی های حالو بی حوصلگی هایم داشتم از گرسنگی هم میمردم و یکساعت بود هی فکر میکردم چه چیزی بخورم که بچسبد؟!... و خب در نهایت جغول بغول یا همون جغور بغور گفت بیا مرا بخور، منم رفتم خوردمش!

جغول بغول همان غذاهه است که جگر گوسفند دارد سیب زمینی دارد پیاز داغ دارد رب انار دارد و خلاصه همونی که خیلی دلبره و اینها!