بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

امشب از آن شب هایی است که من انگار دوپینگ کرده ام و هرچه دارم فکر میکنم چه خورده ام میبینم جز قلیل نان و پنیر چیز دیگری را نصیب خود نکرده ام البته اگر از کاپوچینو و شکلات و هندوانه و مغز تخمه آفتابگردان و سایر موارد بگذریم!، حس دوپینگی ها را دارم چون من ۹ به بعد خود به خود از خستگی پلک هایم افتاده است، الان چگونه تا این ساعت دوام آورده ام و همچنان هم مثل جغد چشمانم در تاریکی دارد برق میزند مانده ام ، لذا میروم که گوسفندان سیاه و سفیدو قهوه ای و ترکیبی ها را بشمارم و جدا کنم و دسته بندی کنم و پروار ها و پف ها را جدا کنم و اینها تا ببینم خواب می آید مرا فرا بگیرد یا نه...