بیست و دوم فوریه

لوکیشن: وسط ظل آفتاب

زمان: بوق سگ اول صبح!


آقای شین: من مال نیروهامو نصفه ازشون گرفتم گذاشتم کامل بشه بیارم حالا میخواین نصفه رو بیارم!

من: فرقی نداره هرطور خودتون راحت هستید حالا اگر زودتر بدید که خب بهتر چون امروز باید رد کنم بره...

و هنوز بنده در حال حرف زدن که یکدفعه آقای شین: من اصلا بداخلاق نیستما!

من: شوکی عظیم و چندثانیه ای سکوت و نگاه :|

آقای شین باز با خنده: من نه بداخلاقم نه چیزی چرا از من میترسید؟! به خدا من ترس ندارما، اخلاقمم خوبه!

من: بعد از درآمدن از شوک: من نمیترسم:| مگه من گفتم بداخلاقید؟:| کسی چیزی گفته؟!

آقای شین: حالا به پهنای صورت خنده: نه همین طوری میگویم، که نترسید، حس میکنم فکر میکنید من بداخلاقم ...

من: :| :| :| :| :| :|