بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

البته این حکایت روزهای زیادی است که اینگونه ام، تقریبا از نه شب به بعد تمام ذرات وجودم باطری لو ! میشوند و کم کم میرسم به یک درصد، بعد در آن یک درصد که معمولا هم روی تخت هستم و هی گوشی دارد از دستم می افتدو چشمانم بسته میشود دارم با نفس اماره میجنگم که ناماز ناماز! از آنور رجیمشان میگوید بخواب ناناز! و خلاصه در حالی که دارم یقه ام را به زور از دست رجیم بیرون میکشم تلو تلوخوران با چشمان بسته نمازی به پیشگاه احدیت تقدیم میکنیم که آنهم در نمازم خم ابروی تو با یاد آمدو حافظا...بعد غش میکنم و صفر میشوم..،