بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


اثر پروانه ای یعنی اینکه تغییرات کوچکی در سیاره زمین و‌ جو میتواند باعث تغییرات بزرگ تری شود، یعنی بال زدن یک پروانه هم میتواند باعث توفان شدیدی در کشور دیگر شود...اما راستش میدانید هرموقع که به اثر پروانه ای فکر میکنم میبینم من همیشه دوست داشته ام اثر پروانه ای را آنطور که خودم دوست داشته ام تعریف کنم ...مثلا همین حالا هم که جوشان پرتغالی ای‌که دکتر داده را می انداختم داخل لیوان فرانسوی و به حل شدن اش نگاه میکردم ، باز به همین اثر پروانه ای فکر میکردم...اصلا میدانید به قول رضای خانه سبز‌که میگفت: « خونه میتونه برای هرکسی مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه، اما من معتقدم یعنی بهتره بگم ما، معتقدیم که خونه هرچی که باشه باید سبز باشه» من هم معتقدم که واژه ها میتوانند برای هرکسی مفهومی و یا حتی رنگی داشته باشند اما اثر پروانه ای برای من یعنی اگر یک کار خوب یک جای دنیا کسی کرده باشد مثل یک پروانه که بال میزند ، بال میزند و بال میزند، بالاخره دنیا آنقدر میگردد میگردد میگردد و این پروانه‌ آنقدر قدم به قدم جلو میرود تا بالاخره در یک خانه توقف میکند و خدا جواب خوبی اش را به دست پروانه میسپارد و دوباره برای او میبرد...اصلا اثر پروانه ای برای من یعنی به اندازه ی یک بال زدن پروانه و کوچک هم اگر خوبی کردی اثرش را میبینید...روزهای بارانی بهار بود که به عنوان یک‌ مهندس آمد در گروه مهندسین....گهگاهی فقط دیدم اش...همیشه آرام، همیشه متین.....اینروزها شنیده بودم اوضاع مالی اش خوب نیست..پسری که دیده بودم چقدر از مرخصی هایش برای مادرش هست تا او را ببرد دکتر، مادرش ام اس داشت...امروز که آقای میم یواش به رفیق او میگفت نمیشود حقوقش را که زودتر بریزند، حالا ببینم میشود از بین بچه های خودمان چیزی جمع کنم، کمکی بدهیم...به آقای میم گفتم من میدهم...گفت چقدر؟ گفتم حالا ببینم چقدر دیگر، دویست، سیصد...گفت قرض یا بلاعوض؟ گفتم بلاعوض...صدای‌جوشان پرتغالی ام داخل لیوان فرانسوی خوابیده بود...به اثر پروانه ای فکر میکردم...به بال های خوبی که روزهایی برای پرستاری مادرش زده فکر میکردم...اینکه پروانه ی او بال بزند بال بزند بال بزند و در خانه من توقف کند، این یعنی نه اینکه من خوبم، این یعنی اینکه او چقدر خوب است...خوب است که روزهایی که برای مادرش وقت میگذاشت را خدا همه اش را جمع کرده بود و پروانه اش را به پرواز در آورده بود تا یک جایی که لنگ زد و درمانده بود پروانه اش درست همانجا توقف کند ...واسطه ی بین خدا و آدم های خوب فقط واسطه اند، واسطه ی خدا برای‌ روزی ای که تماما متعلق به خداست‌و حالا قرار است با دستان یک زمینی برسد دست آدم خوب و عزیز کرده ی خدا....نمیدانم واسطه ها پیش خدا اندازه ی آدم های خوب اش ارج و قرب دارند یا نه، اما فقط میدانم خدا خیلی خوب است...برای آدم های خوب اش همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر میشه...