بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


هیچ آدمی حتی گذری از یاد من نمیرود، من ممکن است حتی سالها به آدمی که مثلا یک عصر پاییزی در ایستگاه اتوبوس هم دیدم فکر کنم، من ممکن است حتی سالها برای راننده تاکسی ای که گذری دیدم دعا کنم....آدم های در رفت و آمده جلوی چشم من گذری نیستند! داستان هایشان ولو فقط یک ثانیه چشمم بهشان افتاده باشد اما در یاد من میمانند...برای همان همیشه پای حرف های آدم هایی که هیچی در یادشان پررنگ نبود مبهوت ماندم...حتی دلم گرفت از آن ها و فکر کردم چطور میشود اینهمه از کنار آدم ها و خاطراتشان بی توجه رد شد؟...به قول امید صباغ نو:  یک نفر نیست که در شهر مرا بشناسد/ آه بیهوده غزل گفتم و خود را خوردم...برای همان هیچوقت رفیقی که باهم رفته بودیم مشهد را نفهمیدم وقتی سال بعدش از خاطرات سفرمان میگفتم و میگفت یادم نیست...هیچوقت رفیق دیگری که سالها دوست بودیم و خاطرات مشترکمان را یادش نبود ، حتی حرف های خودش را، نفهمیدم... هر صبح زنی دستفروش را میبینم که نان میفروشد، نان هایی که خودش پخته...دو سه روزی میشد در هفته های گذشته که بی صبحانه از خانه میزدم بیرون تا به جایش از نان های او بخرم ، اما دقیقا همان چند روز او را ندیدم...حتی چندروز بعدش هم که ناامید شدم و صبحانه خورده میزدم بیرون باز او را نمیدیدم...فقط فکر میکردم کاش هرکجا هست سلامت باشد...وقتی امروز دیدمش، همان زنی چادری که شبیه تمام مامان های مهربان بود و خواستم ازش نان بخرم بهش گفتم که چندروز بود صبحانه نمیخوردم اما ندیدمتان، بهش گفتم که نگران خودتان بودم و همش میگفتم هرکجا هستند در خوشی و سلامت باشند، به پهنای صورت که لبخند شد، با دندان های تماما سیاه شده اش گفت چندروزی بود کمرم درد میکرد،  نان داغش را که داد دستم گفت الهی که با دل خوش بخوریش...

چون نیست ز هرچه هست چون باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست درعالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست