بیست و دوم فوریه

امروز یک روز فوق العاده فوق العاده‌گند بود، آنقدر که اصلا رمق ندارم تعریف کنم، فقط اگر از حال ما پرسیده باشید آدمی هستم که پایش تاول زده و صبح در زیر میز کار طوری که کسی نبیند کمی دستمال و چسب نواری روی دستمال زده ام و دور پایم چپانده ام تا فقط بتوانم راه بروم بعد کلی راه رفته ام و کمرم به طرز وحشتناک وحشتناکی درد میکند و دیگر موقع برگشت که حالا باشد هیچگونه توان و بنیه و جانی نداشتم پیاده بیایم اما از قضا هیچ پولی هم در کیفم نبود و فقط کارت عابر همراهم بود که دقیقا مثل فیلم ها دستگاه عابری هم جایی ندیدم فلذا الان با پایی تاول زده ی داغون، با کمری داغون تر و با دستانی‌که امروز آنقدر آستینم را داده بودم بالا و کهیرهای وحشتناک از نظر ملت! را داشتم میخاروندم که یک خانومه دستم را گرفت با چهره ای جمع شده که تو رو خدا بسه دلم ریش شد :|


حالم شدیدا گرفته است، بابت همان چیزهایی که رمق تعریفش را ندارم...