بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

دقیقا همین حالا که با زنگ دو موبایل بیدار شدم داشتم خواب میدیدم، خواب یک هوای تاریک اول صبح که دارم هی به چرخ های ماشین که لب به لب جدول پارک شده نگاه میکنم و فکر میکنم چگونه باید آن را در بیاورم، نگاه کردم به دور و برم در آن دوردست ها آقایی ایستاده بود که داشت همین طور نگاهم میکرد، فکر کردم باباست، با دست اشاره کردم که بابا بیا...آمد جلو اما بابا نبود، یک مرد غریبه بود که تا یک جایی جلو آمد، بعد در همان تاریکی اول صبح یک لنگه کفش را پرت کرد طرفم و رفت و دقیقا مثل این فیلم های هندی که طرف قهرمان بازی در می آورد بعد مویی در هوا تکان میدهد و در افق محو میشود او هم رفت، من هم رفتم سر وقت لنگه کفش سیندرلا! البته از نوع مشکی مردانه ی کفش ملی اش:/ هیچی دیگر خلاصه یک کاغذ داخل کفش دیدم که درآوردم، نامه بود خطاب به من و حتی سر در نامه نام کوچک مرا هم نوشته بود همچین بزرگ:دی...دقیق جملات نامه را یادم نیست اما متنی به شدت ادبی و خب عاشقانه:/ با این مضمون که بیست و دو! شاید کسی برایم مریم! نشود اما تو هم مرا کشتی و اینها:| و از متن نامه اینگونه بر می آمد که مریم ۱۲ سال بود گویا مرده بود  و خب زن سابق کفش پرت کنی! بوده و حالا گرچه من مریم نمیشوم اما منم چیز دیگری ام و خلاصه که کل خواب ما را احاطه کرده بود همین ها را بگوید!:/