بیست و دوم فوریه

و حالا یک ربعی هم میشود که تب و لرز هم به موارد پست پایین اضافه شده و در این خرما پزان تابستان زیر دو لایه پتو با کمر درد با پای تاول زده با دستانی که کلا جان مرا گرفت قشنگ میلرزم و یاد حرف خودم سر ظهر میفتم که من برای خودم ناهار برده بودم اما از بس اینور آنور رفتم و با خودم بردمش موقع ناهار فکر کردم شاید خراب شده باشد در گرما دیگر نخورمش و غذایی که هرروزه برایمان می آید را بخورم، اما خب کلا امروز غذا کم آمده بود و آقای میم غذا نداشت و اولش نگفته بود که غذا ندارد، فقط دیدم میگوید خب غذای خودت را میخواهی چکار کنی؟ گفتم هیچی دیگر میریزم دور، گفت خب بده من بخورم، آنجا دوزاریم افتاد، حالا اصرار از من که نه من غذای خودم را میخورم شما این غذا را بخورید از آقای میم انکار که نه...میگفت شما نازک نارنجی ای :| غذای خودت را میخوری مسموم میشوی دو روز می افتی نمیخواهد آن را بخوری، و خب همانجا بود که گفتم اتفاقا مریض شوم دو روز نیایم استراحت کنما! و از آنجایی که مرغ آمین اد همین لحظه باید باشد و در هنگام حرف های دیگر در آسمان خواب است! اد آمدو آمین گفت و رفت لابد...