بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


حس  آدم های توی عکس هایی را دارم که دستانشان را در هوا باز کرده اند و دارند میخندند و به شکلی تبلیغاتی قصد دارند به شما بگویند مهربانی هست، ایمان هست و خلاصه زندگی باید کرد ولو شقایق را هم ما هرگز ندیده باشیم! هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده است...راستش در همین اوج بی اتفاقات، همین دیروز بود که به مادرم میگفتم وقتی برمیگردم به گذشته ام نگاه میکنم میبینم من همیشه دوست داشتم اتفاقات زندگی ام طور دیگری بیفتد  و حالا که نگاه میکنم تمام اتفاقاتی که من میخواستم نیفتاد و به طرز عجیبی حس میکنم حکمت های خدا را ولو نفهممشان... آنچه من میخواستم در زندگی ام نشد...اما زندگی بی خواسته ی ما هم ادامه دارد...این روزها بیشتر از هروقت دیگری به داشته هایم فکر میکنم تا نداشته هایم...خودم را با کسی مقایسه نمیکنم، دور تمام دوست هایی که با آنها حالم خوب نیست را خط کشیده ام، دوستانی که شاید سال تا سال حالت را نپرسند بعد از روی عکس های پروفایلت حس فضولی شان یکدفعه گل میکند و هوس میکنند بپرسند چه خبر؟ چه کار میکنی؟ و سعی میکنم با خبر ندادن از خودم و زندگی ام بهشان بفهمانم چقدر این دوستی ها بیخود است و چقدر دوستشان ندارم...سعی میکنم به جای اینکه هرروز فکر کنم آیا من در جایگاهی که حقم هست ایستاده ام یا بالاتر از اینها در این مملکت حق من بوده به همین لحظه که دارم در آن زندگی میکنم فکر کنم همین که تن سالم دارم همین که میتوانم مادرم را خوشحال کنم و ببرمش مشهد...همین که با ذوق مینشینم پشت سیستم و کش ورزشی سفارش میدهم تا این مدتی که به خاطر بی وقتی از ورزش دور ماندم را حالا در خانه شروع کنم...همین که خوشحالی این روزهایم شده شکلات اسنیکرزی که هرروز با کلی اشتیاق میخرمش و میخورمش، همین که خودم را بیشتر از هروقت دیگری میبینم، برای خودم اهمیت بیشتری قائل میشوم، همین که خودم را به یک گوشی جدید، به ادکلن PURE MAN ،به یک مقنعه ی یشمی حتی مهمان میکنم...همین که دوست دارم بیشتر از هروقت دیگری در کنار مادر باشم، مادری که وقت دندان پزشکی امروزش را از یاد میبرد تا برای من کوفته تبریزی ای که دلم خواسته بود را بپزد...به آینده ی نامعلوم فکر نمیکنم...به همین لحطه فکر میکنم...به همین کاغذی که سی چهل روزی میشود زده ام بالای تخت تا بهم یادآوری کند گناه ممنوع...کاغذی که اگر غیبت کنم داخلش مینویسم تا یادم بیاید هنوز زنده ام و فرصت توبه...کاغذی که زده ام تا هرروز تیک اش بزنم که هر تیک یعنی نماز صبحی که قضا نشد و خوشحالم که تعداد تیک هایی که همیشه هم خودکار پیدا نمیکنم و با رژ لب میزنم دارد بیشتر میشود...


باز میون ما صد هزار تا کوه فاصله ست

فاصله رو بردار عزیز

میخوام این شبا که شبای دلتنگیه

بشه شب دیدار عزیز

تو گلی و من خار عزیز

دلمو به دست آر عزیز

آخ که دل من تنگ شده

واسه شب دیدار عزیز

دستای تو گلخونمه

چشمای تو میخونمه

وقتی شب مستیم گذشت

دیگه همه هستیم گذشت

آره دیگه نابودتم خسته ی تب آلودتم

شاخه ی شکسته ست دلم 

بی نصیب و خسته ست دلم

وقتی که دلم خون میشه 

زندگی یه زندون میشه

منو با همین بی کسیم

با تموم دلواپسیم 

توو این شب تاریک و تار 

به ستاره بسپار عزیز...