بیست و دوم فوریه


امروز از صبح دلم یک عالمه شکلات خارجی حال خوب کن میخواست، همچین چندتا شکلات خوب، مشتی...انقدر که اول صبح داشتم در سوپریه سر راه میگفتم شکلات چه دارید و او چندتا دانه شکلات ویفری مسخره داشت و آنقدر دلم شکلات میخواست که داشتم گول میخوردم تا به همان ها هم قانع شوم و بخرم که تلفنم زنگ زدو چون کاری پیش آمده بود کلا شکلات و مکلات و همه چیز را فراموش کردم و رفتم...اما خب حالا که انداخته بودم برای خودم میامدم باز هوای کلی  شکلات خووووووب از سرم نرفته بود که ...برای همان رفتم همین سوپری سر کوچه و این عزیزان دلبند را خریدم و الانم میخواهم یک لقمه چپشان کنم!