بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

امروز یک مشت آدم خسته و خجسته بودیم که ساعات پایانی کار با یک جعبه شیرینی جلویمان فقط الکی میخندیدیم و شیرینی خامه ای میخوردیم ...چه بسا حتی خنده های عصبی..آدم های به موقع حقوق نگرفته ای که تازه حقوق چندماه قبلشان را هم نصفه ریخته بودند برایشان، بهتر از این نمیشدند، آقای سین میگفت چون حقوق نصفه ریخته اند من اندفعه سلام هم نصفه میدهم بچه ها سل! ...