بیست و دوم فوریه

هاژ محمود گفتند « از کابوس  هایت حرف بزن» آمدیم حرف بزنیم و رفع زحمت کنیم! 


شاید تنها کابوس پر رنگ و در حال حاضر زندگی ام با عرض شرمندگی و‌خجالت و روم به دیوار باز گذاشتن در تراس در اتاقم باشد ، چرا که کلا نمیدانم چرا با باز گذاشتنش حس میکنم وسط جنگلم! و حیوانات حمله خواهند کرد و خب یکبار که تا صبح باز بود تا همان صبح هم خواب ورود باغ وحش به اتاق را میدیدم:|
خیلی از کابوس های اینچنینی زندگی ام به مرور زمان وقتی دیگر  در شرایطش نبودم رفع شده است، مثلا وقتی خوابگاهی بودم یکی از کابوس هایم این بود که نکند یکی شب بیاید اتاق لپتاپم را ببرد:/ و کلا جدای از آن از ورود قاتل زنجیره ای و خفاش شب! حتی در شب به اتاق میترسیدم :/ ، یعنی کلا چون در اتاق قفل نمیشد هیچوقتم با خیال راحت نمیتوانستم بخوابم/ یا مثلا در مقطعی از زندگی ام کابوسم افتادن از پله هایی بود که هرروز ازش رد میشدم! / در مقطع درس و تحصیل  نیز همیشه کابوس نمره های پایین و خب حتی تر بچگی ام کابوس وحشتناک افتادن از تراسمان که هنوز هم گاهی خوابش را میبینم.و الی ماشا الله در هر برهه از زندگی...

+ به رسم دعوت و‌چالش و این حرف ها بنده هم علاوه بر دعوت  از تمام دوستان و عزیزان و خانواده رجبی که دعوت میکنم از کابوس هایشان بگویند،  قبل از هر چیزی این را خیلی جدی بگویم که اگر خواستید از کابوس هایتان بگویید فضا را درام و غم انگیز نکنید ، از کابوس از دست دادن عزیزان، مرگ، بیماری، تنها ماندن و خیلی چیزهای دیگری که شاید هر آدمی بخشی از آن در وجودش هست ننویسید لطفا چرا که فکر کردن به اینهمه منفی درست نیست چه برسد حتی ثبت اش! 

+ من از کازیمو  و میرزا ژوزف پولیتزر و پری دعوت میکنم تا در این رسوا نمودن خود شرکت نمایند!