بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

هیچوقت این آدم هایی که رو به روی آدم نشسته اند بعد زل میزنند به آدم، بعد علیرغم اینکه تو هم نگاهشان میکنی ببینی چرا ول نمیکند و باز پرو پرو نگاهشان را برنمیدارند و حتی یک لبخند هم نمیزنند و همین طور باز زل میزنند را نمیفهمم! نمونه اش امروز زنی که رو به روی من نشسته بود و کلا زل زده بود توی صورت من، هی نگاه میکردم بلکه از رو برود، کلا انگار نه انگار، میخ!