بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

صبح یک شنبه قطعا به غم انگیزی صبح شنبه نیست اما خب صبح که هست،زود که هست، رختخوابی که تو را به خواب فرا میخواند که هست، ضمن اینکه سر درد هم هست، کهیری که حالا تمام بدنت را فرا گرفته و یکسره داری جای جوش های فراوان روی دست و بازو و پا را میخارونی که هست ، اصلا تمام هفته تا پنجشنبه اش بد اند، میماند یک پنجشنبه که پنجشنبه شد از خوبی اش میگویم!