بیست و دوم فوریه


این کتاب ها را امروز خواهرم برایم آورد، حسنی اومد آب بخوره افتاد توو حوضک/ عروسک سنگ صبور/ حسنی و دیو زورگو/ لباس جدید پادشاه...از لای خرت و پرت های انباری اش پیدا کرده بود، اینها کتاب داستان های من بود که از سرگذشت مالک شدنشان هیچی در یادم نیست، جز یکی از آن حسنی ها که یادم هست از فروشگاه زنجیره ای خریدم ...از بین اینها عروسک سنگ صبور را بیشتر دوست داشتم گرچه هیچ کدام از اینها کتاب های دوست داشتنی من نبودند، کتاب های دوست داشتنی من سفید برفی و هفت کوتوله بود با سارا کورو...عاشق لباس های پف پفی سارا بودم...هایدی را هم دوست داشتم...اما سارا کورو برایم چیز دیگری بود...کتاب هایم را بغل کردم و انگار پرت شدم به تابستان های دور دور که همه ی همبازی های خوبم جلوی خانه مان جمع میشدیم، نوبتی کتاب داستان میخواندیم...کتاب هایم را بغل کردم و باورم نشد انقدر زیاد بزرگ شده ام...