بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

متاسفانه نمیدانم چرا هربار اسم نیما می آید یاد آن آهنگ سخیف شهرام کاشانی(؟) می افتم که نیما واسه تو اومده خوشگل/ همه میخوانتو شده مشکل:| ...بله!... حالا از آنجایی هم که من مدتی میشود اندرخم انتخاب‌گوشی ام و به هرکه میرسم میگویم گوشی خوب چه میشود خرید؟ و حتی همین امروز از راهنمایی های مترسک دوست وبلاگی نیز استفاده ها بردم و قبل ترش هم از راهنمایی های سلوچ دوست وبلاگی دیگر و همین طور از راهنمایی های‌آقای الف و ایکس و میم در دنیای واقعی و همچنان اندر خم انتخاب، اینبار پدر نیز به کمک آمد و نیما را معرفی کردند! نیما نمیدانم چگونه دوست پدر است چون پسر جوان است اما خب دوست پدر است و پدر با بیان این جمله که زنگ بزنم به نیما ، زنگ زد به نیما و بدون اینکه اصلا به آن نیمای بخت برگشته بگوید در درجه اول چه رنج قیمتی میخواهیم، پدر فرمود که نیما جان گوشی خوب توو دست و بالت چی داری؟! و او هم گرچه من صدایش را نمیشنیدم اما دو ساعت از اپل میگفت و من هرچه مثل ذرت بو داده در قابلمه ی در بسته بالا پایین پریدم که اپل نمیخواهم پدر همچنان به راهنمایی های نیما‌ گوش جان سپرده بودو وقتی در نهایت بابا گفت بگذار گوشی را اصلا بدهم به خودش و گوشی را داد به خودم و من گفتم سلام گوشی زیر دو تومن! نیما قطعا دو نقطه و یک خط صاف شده بود که دو ساعت بادمجان واکس‌میزد؟!