بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


این روزها خیلی زیاد با گوشت و پوست و استخوانم نداری مردم را میبینم، چون هرروز کلی آدم میبینم که ندارند...میفهمید چه میگویم؟... ندارند...میگویی چرا کارگرها نرفتند کار؟ میگویند شب پول نداشتند شام بخرند شام نخورده بودند با شکم گرسنه نمیتوانستند فردایش کار کنند..سر ظهر ده تا کارگر را میبینی که با ده تا نون و یک قوطی لوبیا دارند میروند، یک قوطی لوبیا برای ده نفر!، برای ده تا مرد...امروز روانی شده بودم از فکر به همین چیزها، فکر میکردم به آدم ها به این حقوق های بخور و نمیرشان ، به پول، به اینکه برای کسی که زندگی اش وابسته اش هست چگونه خواهد بود؟ وقتی سر ماه به ماه کل زندگی وابسته ی چندرغازی میشود که میگیری و  همه می آیند در به در و مستاصل آخر هر ماه با دو روز دیر و زود شدن میپرسند حقوق کی میدهند به خدا زنم قهر کرده رفته/ به خدا همش از جیب دارم میخورم/ به خدا همش قرض کردم/ به خدا خالیه خالی ام/ به خدا...به خدا....فکر میکردم ....فکر میکردم با یک حقوق بخور و نمیر  اصلا آدم ها میوه میتوانند بخرند؟ لباس برای بچه هایشان میتوانند بخرند؟ اجاره خانه میتوانند بدهند؟ اصلا چگونه زندگی میکنند؟ چگونه امید به زندگی دارند؟ چگونه عصر به عصر موقع رفتن به خانه میخندند؟ چگونه شب ها را صبح میکنند؟!